برای تنهایی هایم می نویسم...برای سکوت و بغض فراموش شده قلبم می گویم و در نامه هایم که بوی عشق می دهد
تا من و تو در کنار هم باشیم و آرزوی خواب معصومانه را با خود به سپیدترین رویای عشقمان ببریم.
از آخرین غزلی که برایت سرودم تا عشق نهفته تو تا ابد نامت را بر دروازه قلبم خواهم نوشت و تو تنها معبد پاک
وجودمی که از آسمان دلت به سوی من پر کشیدی...دیگر صدایم آهنگ و موسیقی تو نیست تا گوش دهی و به جرم
ای عشق گاه دور من ...شکستن من مهم نبود ،مهم تو بودی نه من
بی انتها به خواب می روم و رویای تو را می بینم...با تو خواهم خندید...و قلب سوخته ام را به تو هدیه خواهم دادم.
اگر دوباره به افتخارت آمدم سرنوشت مرا به سوی تو خواند ولی اشک هایم بی جواب ماند....
به خود خندیدم از تنهایی...تو ندانستی همانطور که من ندانستم...گریستم و از وجودت به آرامی پر کشیدم و تا انتهای
بی پایان پرواز خواهم کرد...حتی زمانی که با احساس بی احساسم بمیرم باز هم مرگ نمی تواند تو را از قلب کهنه ام بگیرد
ای کاش هیچ وقت پاییز قلبت را نمی دیدم...و ای کاش و هزاران کاش دیگر ....
از این پس خواهم سوخت بی تو و خواهم مرد و بر سنگ قبرم بنویسید : زمانه او را از خانه مهر بیرون کرد و
سکوت هم آوازش بود و عمق وجودش لبریز از تو بود
وجودت را ترک کردم ناخواسته و بی صدا...اما زمانی به سراغت آمدم که دیگر برایت مرده بودم
و تو برمودای عشق من بودی و من آسمان دلت...اشتباه بود و بس افسرده ام...
بر سنگ های رودخانه قلبت بنویس جرم ترک وجودت مرگ است...
مجازات من این بود و باز هم بس است مرا از این عاشقی، برای وجود تو گفتم تا بدانی که سال هاست مرده ام
و خواهم گفت سنگ غرورم را تو شکستی اما هرگز به خود اجازه شکستن سنگ غرورت را ندادم
و خواهم گفت که صدای غریبت مرا از آخرین دریچه قلبت بیرون ساخت و بر گشتم تا بدانی که هر کجای دنیا زندگی کنم
بر روی آخرین برگ زندگیم خواهم نوشت:پایان


