دل من تنگ تر از ابر بهار
راه من دشت پر از شب بو هاست
با نگاهی پر شرم
من بدنبال نگاهی هستم
که پلی بین من و شرم نگاهم باشد
و من اینبار سکوتم پر بار
و نگاهم پر خواب!!!

شادم که در شرار تو می ســــوزم شــادم که در خیـال تو می گریم
شادم که بعد وصل تو باز ایـنــسان در عشـــق بی زوال تو می گریم
پنداشتی که چون ز تو بگســستم دیگر مرا خیـال تو در ســر نیست
اما چه گویــمت که جز این آتـش بر جان من شــــراره ی دیگر نیست
شبـــها چو در کنـــاره ی نخلســـتان کارون ز رنـج خود به خروش آید
فریـــــــاد های حســرت من گویی از مــوج های خسـته به گوش آید
شـــب لحظه ای به ساحـــــل او بنشــین تا رنـج آشــــکار مــرا بینی
شـــب لحظه ای به ســـــایه خود بنـــــگر تا روح بی قـــــرار مرا بینی
من با لبــــــان سرد نســــیم صــبح ســـــر می کنم تــــــرانه برای تو
من آن ســــتاره ام که درخشــــانم هر شــب در آســـمان سـرای تو
غم نیست گر کشـــیده حصاری سخـــت بین من و تو پیکـر صحرا ها
من آن کبوتــــرم که به تنـــــهایی پر میکشـــم به پهـــــنه ی دریــاها
شادم که همچوشاخه خشـکی باز درشعله های قهر تو می سوزم
گویی هـنـــــوز آن تن تـبـــدارم کز آفتـــــــاب شهـــــر تو می ســـوزم
در دل چگـــونه یــــــاد تو میـمیرد یـــــاد تو یاد عشق نخستین است
یــــــاد تو آن خـــزان دل انگـیز است کاو را هـزارجـلوه ی رنگین است
بگــذار زاهـــــدان ســیه دامـــان رســـوای کــوی و انجــمنم خـــوانند
نــــام مـــــرا ننــــگ بیـــــالایـند ایــــنان که آفریــــده ی شـیــــطانـنــد
اما مــن آن شکـــــوفه ی اندوهـم کـز شاخـــه های یـاد تو می رویم
شبــــها تـــو را به گوشــــه ی تنــهایی در یـاد آشـنای تو می جویم
آسمان همچو صفحه ی دل من روشن از جلوه های مهتاب است
امشب از خواب خوش گریزانم که خیال تو خوشتر از خواب است
خیره بر سایه های وحشی بید می خزم در سکوت بستر خویش
باز دنبال نغمه ای دلخواه می نهم سر به روی دفتر خویش
تن صد ها ترانه می رقصد در بلوز ظریف آوایم
لذتی ناشناس و رویا رنگ می دود همچو خون به رگهایم
آه......گویی ز دخمه ی دل من روح شبگرد مه گذر کرده
یا نسیمی در این ره متروک دامن از عطر یاس تر کرده
بر لبم شعله های بوسه ی تو می شکفد لاله ی گرم نیاز
در خیالم ستاره ای پر نور می درخشد میان هاله ی زار
ناشناسی درون سینه ی من پنجه بر چنگ و رود می ساید
همره نغمه های موزونش گوئیا بوی عود می آید
آه......باور نمی کنم که مرا با تو پیوستنی چنین باشد
نگه آن دو چشم شور افکن سوی من گرم و دلنشین باشد
بی گمان زان جهان رویایی زهره بر من فکنده دیده ی عشق
می نویسم به روی دفتر خویش ((جاودان باشی ای سپیده ی عشق))
****************

ترا می خواهم
بیا ببین که چه شب ها، نخفته ام بی تو
به هیچ کس غم دل را، نگفته ام بی تو
همیشه سایه ی من بودی و خدا داند
که هیچ شهر و دیاری، نرفته ام بی تو
در این بهار غم افزا که سرد و خاموشم
چو آسمان خزان، دل گرفته ام بی تو
به این امید که شاید، تو مهربان گردی
به انتظار مه و سال و هفته ام بی تو
تو ابر باروری، من گیاه تشنه و خشک
به من ببار، که از دست رفته ام بی تو
تو آفتاب منی، روی خود متاب از من
که روی خویش زهر کس،نهفته ام بی تو


