که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد
و گیسوان بلندش را به باد می داد
و دست های سپیدش را به آب می بخشید
و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند
گر باران بودم انقدر می باریدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم
اگر اشک بودم مثل باران بهاری به پایت می گریستم
اگر گل بودم شاخه ای از وجودم را تقدیم وجود عزیزت میکردم
اگر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برایت مینواختم
ولی افسوس که نه بارانم نه اشک نه گل و نه عشق
اما هر چه هستم دوستت دارم......
سیب سرخی به من بخشید و رفت ....
سافه ی سبز دلم رو چید و رفت ...
عاشقی های منو باور نکرد
عاقبت بر عشق من خندید و رفت ...
اشک در چشمان سرخم حلقه زد
بی مرووت گریه ام رو دید و رفت ....
چش ازم بکندو دل از من بچید
حال بیمار مرا فهمید و رفت ...
با غم عشقش مدارا می کنم
گرچه بر زخمم نمک پاشید و رفت...
...................
به تقاص چه گناهی بايد اينجوری بسوزم
واسه ی يه اشتباهی چه اومد به حال و روزم
مگه من چه كرده بودم كه چنين شكسته قلبم
اه از اين خيال چشمات كه منو گرفته از من
رسم اين دوره زمونه شده عاشق كشی ما
بيچاره عاشق خسته كه شده تارك دنيا
حالا باز حرفای مردم ميشينه توی خيالم
كی ميشه دل بسوزونی تو برای حال زارم
هميشه تو رو تو خوابها توی رويا ها می بينم
برای يه لحظه ی ناب تو ی آغوشت می شينم
ولی اين فقط يه خوابه منم و يه دل خسته
به خدا كه چشم به راتم پشت اين درای بسته
سلام به همه دوستان گلم
۲۰ دی تولدمه خوشحال میشم همتونو ببینم
**********************************
بعد از عمری یافته ام زندگی را ، عشق را ، بودن را
دستانم خالیست ولی قلبم پر از عشق توست
چشمانم گرسنه ی لطف توست
ببخش اگر کمم و اگر ناتوانم
عشق را با تو آموختم و با تو میخواهم
در فکر خود پرسه میزنم جز تو نامی نیست
در قلب خود می گردم جز تو نامی برش نیست
دستانم فقط جایگاه دستان توست
چشمانم فقط به دنبال چشمان توست
زندگی را فقط برای تو میخواهم ای بهترینم
و بودن فقط با تو معنا می یابد ای زیباترینم
و چه زیباست روز تولد
روز تولد عشق
*******************************
اینم از کیک تولدم![]()

امروز از پشت شیشه قلبم
باغچه شبنم زده کنار حیاط را نگاه می کردم
گنجشکها شکوفایی یاسها را جشن گرفته بودند
و زیرکانه به اندیشه های ترد ومرطوب شبنم نوک می زدند
به راستی که چه یاسهای زیبایی هستند!
یاسهای سپیدی که درروز تولد من
از بطن غنچه های شاداب متولد شده اند ...
عشق من
این یاسهای سپید را قبل از به تماشا نشستن خزان به تو تقدیم می کنم
زندگیت به شادابی وسپیدی گلهای یاس باد

برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست
برای تویی که احساسم از آن وجود نازنین توست برای تویی که چشمانم همیشه به راه تو دوخته است برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز واحساس پاک خود کردی برای تویی که وجودم را محو وجود نازنین خود کردی برای تویی که هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است برای تویی که قلبت پاک است برای تویی که عشقت معنای بودنم است برای تویی که غمهایت معنای سوختنم است برای تویی که آرزوهایت آرزویم است
ای تنها بهانه برای زنده بودنم ، نفس کشیدنم دوستت دارم .... ای امید و آرزوی من ، دنیای من دوستت دارم.................. ای تو به زیبایی یک گل سرخ ، به پاکی یک چشمه زلال ، به لطافت باران بهار دوستت دارم........... ای تو فصل بهارم ، همیشه یارم ، همدم این دل پاره پاره ام دوستت دارم....... ای تو آرامش وجودم ، همه بود و نبودم ، هستی و تار و پودم دوستت دارم..... ......... .....ای تو طلوع زندگی ام ، ناجی لب تشنگی ام دوستت دارم............ ای تو عشق زندگی ام ، همیشگی ام ، ماندنی ام دوستت دارم.... دوستت دارم و خواهم داشت ای که تو لایق این دوست داشتنی .............. عاشقت می مانم و خواهم ماند ای که تو لیلی این دل دیوانه ای........... به خاطرت جانم را ، زندگی ام را ، فدایت می کنم ، نثارت میکنم .............. دوستت دارم که چشمهایم را قربانی نگاهت میکنم .... اگر می گویم که دوستت دارم از ته دلم می گویم ، از تمام وجودم می گویم! باور کنی ، باور نکنی یک کلام! دوستت دارم............ به خدا خیلی دوستت دارم

مث اون موج صبوري که وفا داره به دريا
تو مهي مثل حقيقت،مهربوني مث دريا
تو مث اون گل سرخي که گذاشتم لاي دفتر
مث اون حرفي که ناگفته مي مونه دم آخر
تو مث بارون عشقي روي تنهايي شاعر
تو همون آبي که رسمه بريزن پشت مسافر
تو مث يه سر پناهي واسه عابر غريبه
مث چشماي قشنگي که تو حسرت يه سيبه
مث قصه هاي زيبا پري از خواباي رنگي
حيفه که پيشم نمونن چشاي به اين قشنگي
پر نازي مث ليلي پر شعري مث نيما
ديدن تو رنگ مهره رفتن تو رنگ يلدا
بيا مث اون کسي شو که يه شب قصد سفر کرد
ديد يارش داره مي ميره موندش و صرف نظر کرد

روزکه می رود تا خورشید را در گهواره شب بگذارد؛ رایحه شببوی یاد ؛شبانه ام را می گیرد و...کویری سوزان لبانم را ،سخت هوای بوسه های عاشقانه رش زده می نشاند.
این می شود که دلم غنج می زند برای دیدار و می شوم یار و... می شوم تو!
می شوم تو و می شوم "خلاصه خوبیها ".......می شوی قطره های بارانی که روحم را راهی می کنی تا بهار و وام از بارش بی وقفه تو می گیرم و می شوم خنکای آ بی آرامش و برتنت شبنم می زنم...
بیگاه صبحی صادق از شانه هایت سر می زند و .....جانم در هوای خواستنت پر می زند... همه ام می شود بوسه هایی که عطر شانه های تو را می گیرند و در آسمان همیشگی عشق تو کبوترانی درخود اسیرند........ اصلا همه ام لبریز همین بیگاه می شود ؛ مثل همان ناگاهی که نمی دانی چه ات شده است ،....... تنها می دانی که... عاشق شده ای

به پایت سـرنهادم تا سـروسـامان من باشـی
به راهت جان فدا کردم مگرجانان من باشی
به سـوزمن نمیسـازی که با من همنواگردی
زدردم نیســتی آگـــاه تا درمان من باشــــی
بـــه دریـای محبت پانهــادم بــرسـرهســتی
بـدین سـوداکه دریای من وطوفان من باشـی
مرا شـد طاق ابروی تو محراب دعا، زآنرو
که همچون اشک، بالای صفوژگان من باشی
ترا آلـوده دامـن دیگــران خواهندومن خواهم
چوشبنم پاک وچون گل تازه دردامان من باشی
شـد ازشیرین وتلـخ زندگی عشقت مراحــاصل
نشــد از شـوربختـی گـوهــرغلطان مـن باشـی
دراین وادی که با من سایه ی من سر،گران دارد
چه ســازم تا دلیــل روح سـرگـردان من باشـی؟
سلام به همه دوستان گلم امیدوارم حال همتون خوب باشه
ببخشید من دیر بهتون سر میزنم متاسفانه شدیدا درگیرم و نمیرسم
دلم واسه همتون تنگ شده دوستون دارم فرصتی پیش بیاد حتما بهتون سر میزنم
![]()
![]()
![]()


تو در چشم من همچو موجی
خروشنده و سرکش و مست
که هر لحظه ات میکشاند به سویی
نسیم هزار آرزوی فریبا
تو موجی
تو موجی و دریای حسرت مکانت
پریشان رنگین افقهای فردا
نگاه مه آلودی دیدگانت
تو دایم به خود در ستیزی
تو هرگز نداری سکونی
تو دایم ز خود می گریزی
تو آن ابر آشفته نیلگونی
چه میشد خدایا .....
چه میشد اگر ساحلی دور بودم ؟
شبی با دو بازوی بگشوده ی خود
تو را می ربودم .....
تو را می ربودم

باز هـــم قلبی به پـــایم اوفـــتاد باز هم چشـــمی به رویـــم خیــره شد
باز هـــم در گـــیر و دار یک نــبرد عشـــق من بر قلــب سـردی چیره شد
باز هـــم از چشـمه ی لبــهای من تشــنه ای سـیراب شد،سـیراب شد
باز هـــم در بســـتر آغـــوش من رهـــویی در خــواب شد،در خــواب شد
بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز خود نمی دانم چه می جویـم در او
عاشـــقی دیــــوانه می خـــواهـــم که زودبگـــذرد از جـاه و مــال و آبـــرو
او شــــراب بوســـه می خـــواهــد زمــن مــن چه گویــم قلــب پر امید را
او به فکــــــر لــــذت و غـــافــــل که من طـــالــــبم آن لـــــذت جـــــاوید را
من صفـــای عشـــق می خـــواهـم از او تا فدا ســـازم وجود خــویش را
او تنـــی می خــــواهـــد از من آتشـــین تا بســـوزاند در او تشــویش را
او به من می گویـــد ای آغوش گرم مسـت نازم کن، که من دیـــوانـه ام
من به او می گــــویم ای ناآشــنا بگــــذر از من،من تــــو را بیـــــگانـه ام
آه از ایـن دل آه از این جام امید عاقــبت بشکست و کـس رازش نخـواند
چنــگ شد در دســت هر بیگـــانه ای ای دریـغا کـــس به آوازش نخـواند

آتشی بود و فسرد
رشته ای بود و گسست
دل چو ز بند تو رست
جام جادویی اندوه شکست
آمدم تا به تو آویزم
لیک دیدم که تو آن شاخه ی بی برگی
لیک دیدم که تو بر چهره ی امیدم
خنده مرگی!
وه چه شیرین است!
از تو ای بوسه ی سوزنده ی مرگ آور
چشم پوشیدن
وه چه شیرین است!
از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن
در بروی غم دل بستن
که بهشت اینجاست
به خدا سایه ی ابر و لب کشت اینجاست
تو همان به که نیندیشی
به من و درد روان سوزم
که من از درد نیاسایم
که من از شعله نیفروزم
دل من تنگ تر از ابر بهار
راه من دشت پر از شب بو هاست
با نگاهی پر شرم
من بدنبال نگاهی هستم
که پلی بین من و شرم نگاهم باشد
و من اینبار سکوتم پر بار
و نگاهم پر خواب!!!

شادم که در شرار تو می ســــوزم شــادم که در خیـال تو می گریم
شادم که بعد وصل تو باز ایـنــسان در عشـــق بی زوال تو می گریم
پنداشتی که چون ز تو بگســستم دیگر مرا خیـال تو در ســر نیست
اما چه گویــمت که جز این آتـش بر جان من شــــراره ی دیگر نیست
شبـــها چو در کنـــاره ی نخلســـتان کارون ز رنـج خود به خروش آید
فریـــــــاد های حســرت من گویی از مــوج های خسـته به گوش آید
شـــب لحظه ای به ساحـــــل او بنشــین تا رنـج آشــــکار مــرا بینی
شـــب لحظه ای به ســـــایه خود بنـــــگر تا روح بی قـــــرار مرا بینی
من با لبــــــان سرد نســــیم صــبح ســـــر می کنم تــــــرانه برای تو
من آن ســــتاره ام که درخشــــانم هر شــب در آســـمان سـرای تو
غم نیست گر کشـــیده حصاری سخـــت بین من و تو پیکـر صحرا ها
من آن کبوتــــرم که به تنـــــهایی پر میکشـــم به پهـــــنه ی دریــاها
شادم که همچوشاخه خشـکی باز درشعله های قهر تو می سوزم
گویی هـنـــــوز آن تن تـبـــدارم کز آفتـــــــاب شهـــــر تو می ســـوزم
در دل چگـــونه یــــــاد تو میـمیرد یـــــاد تو یاد عشق نخستین است
یــــــاد تو آن خـــزان دل انگـیز است کاو را هـزارجـلوه ی رنگین است
بگــذار زاهـــــدان ســیه دامـــان رســـوای کــوی و انجــمنم خـــوانند
نــــام مـــــرا ننــــگ بیـــــالایـند ایــــنان که آفریــــده ی شـیــــطانـنــد
اما مــن آن شکـــــوفه ی اندوهـم کـز شاخـــه های یـاد تو می رویم
شبــــها تـــو را به گوشــــه ی تنــهایی در یـاد آشـنای تو می جویم
آسمان همچو صفحه ی دل من روشن از جلوه های مهتاب است
امشب از خواب خوش گریزانم که خیال تو خوشتر از خواب است
خیره بر سایه های وحشی بید می خزم در سکوت بستر خویش
باز دنبال نغمه ای دلخواه می نهم سر به روی دفتر خویش
تن صد ها ترانه می رقصد در بلوز ظریف آوایم
لذتی ناشناس و رویا رنگ می دود همچو خون به رگهایم
آه......گویی ز دخمه ی دل من روح شبگرد مه گذر کرده
یا نسیمی در این ره متروک دامن از عطر یاس تر کرده
بر لبم شعله های بوسه ی تو می شکفد لاله ی گرم نیاز
در خیالم ستاره ای پر نور می درخشد میان هاله ی زار
ناشناسی درون سینه ی من پنجه بر چنگ و رود می ساید
همره نغمه های موزونش گوئیا بوی عود می آید
آه......باور نمی کنم که مرا با تو پیوستنی چنین باشد
نگه آن دو چشم شور افکن سوی من گرم و دلنشین باشد
بی گمان زان جهان رویایی زهره بر من فکنده دیده ی عشق
می نویسم به روی دفتر خویش ((جاودان باشی ای سپیده ی عشق))
****************

ترا می خواهم
بیا ببین که چه شب ها، نخفته ام بی تو
به هیچ کس غم دل را، نگفته ام بی تو
همیشه سایه ی من بودی و خدا داند
که هیچ شهر و دیاری، نرفته ام بی تو
در این بهار غم افزا که سرد و خاموشم
چو آسمان خزان، دل گرفته ام بی تو
به این امید که شاید، تو مهربان گردی
به انتظار مه و سال و هفته ام بی تو
تو ابر باروری، من گیاه تشنه و خشک
به من ببار، که از دست رفته ام بی تو
تو آفتاب منی، روی خود متاب از من
که روی خویش زهر کس،نهفته ام بی تو

بگذار ، كه بر شاخه اين صبح دلاويز
بنشينم و از عشق سرودي بسرايم .
آنگاه ، به صد شوق ، چو مرغان سبكبال ،
پر گيرم ازين بام و به سوي تو بيايم
خورشيد از آن دور ، از آن قله پر برق
آغوش كند باز ، همه مهر ، همه ناز
سيمرغ طلايي پرو بالي ست كه – چون من –
از لانه برون آمده ، دارد سر پرواز
پرواز به آنجا كه نشاط است و اميدست
پرواز به آنجا كه سرود است و سرورست .
آنجا كه ، سراپاي تو ، در روشني صبح
روياي شرابي ست كه در جام بلور است .
آنجا كه سحر ، گونه گلگون تو در خواب
از بوسه خورشيد ، چو برگ گل ناز است ،
آنجا كه من از روزن هر اختر شبگرد ،
چشمم به تماشا و تمناي تو باز است !
من نيز چو خورشيد ، دلم زنده به عشق است .
راه دل خود را ، نتوانم كه نپويم
هر صبح ، در آيينه جادويي خورشيد
چون مي نگرم ، او همه من ، من همه اويم !
او ، روشني و گرمي بازار وجود است .
در سينه من نيز ، دلي گرم تر از اوست .
او يك سرآسوده به بالين ننهادست
من نيز به سر مي دوم اندر طلب دوست .
ما هردو ، در اين صبح طربناك بهاري
از خلوت و خاموشي شب ، پا به فراريم
ما هر دو ، در آغوش پر از مهر طبيعت
با ديده جان ، محو تماشاي بهاريم .
ما ، آتش افتاده به نيزار ملاليم ،
ما عاشق نوريم و سروريم و صفاييم ،
بگذار كه – سرمست و غزل خوان – من و خورشيد :
بالي بگشاييم و به سوي تو بياييم .

با اینکه سرگردانیم پایان ندارد
دل کندن من از تو، نه، امکان ندارد
یک آسمان ابراست این دل بی تواما
حال و هوای بارش باران ندارد
گل نیستی تا جا بگیری در دو دستم
باغی،که تاب وسعتت گلدان ندارد
تا هرج و مرج واژه ها زیر سر توست
شعر تمام شاعران سامان ندارد
وقتی نباشی و نبینم ساحلت را
این رود تا دریا شدن جریان ندارد

بگذار پیکر خسته ام در آغوشت گم شود
تا عمق صداقت رنجدیده ام را در وجودت حس کنی
و باور کنی هنوز هم نگاهم دست به دامان گلهای سرخیست که زمانی در باغ آرزوهایم کاشتی
خیلی سخته که بغضی داشته با شی اما نخوای کسی بفهمه
خیلی سخته که عزیز ترین کست ازت بخواد فراموشش کنی
خیلی سخته که سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری
خیلی سخته که روز تولدت همه بهت تبریک بگن جز اونی که فکر میکنی به خاطرش زنده ای
خیلی سخته غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی بعد بفهمی دوستت نداره
خیلی سخته که همه چیز رو به خاطر یه نفر از دست بدی اما اون بگه دیگه نمی خوامت
خیلی سخته عاشق کسی باشی اما اون تو رو نخواد
خیلی سخته ......
آنکه چشمان تو را اینهمه زیبا می کرد
کاش از روز ازل فکر دل ما میکرد
یا نمی داد به تو اینهمه زیبایی را
یا مرا در غم عشق تو شکیبا میکرد

|
به من گفتی که دل دریا کن ای دوست همه دریا از آن ما کن ای دوست دلم دریا شد و دادم به دستت مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
|
من عاشق ، بی قایق تو دریا می میرم
چشمام می بندم ، بی رویا می میرم
میرم و می میرم و آسوده می شم از عشق
جشن تولد مرگم برای تو زیر آب می گیرم
یه زیبا ، نگاهش به موجها
یه عاشق ، بی ساحل تو دریا
پریای دریا من امشب می میرم
از عشق یه زیبا ، من امشب می میرم
میرم و می میرم و آسوده می شم از عشق
جشن تولد مرگم برای تو زیر آب می گیرم
یه زیبا نگاهش چه آروم به موجها می دوزه
یه عاشق بی ساحل چه تنها تو دریا می سوزه
میرم و می میرم و آسوده می شم از عشق
جشن تولد مرگم برای تو زیر آب می گیرم
ای جوی بیا به هم هم آوا گردیم
با چشمه و شط و رود یک جا گردیم
پیوند کنیم روشنی با پاکی
باشد روزی دوباره دریا گردیم
از دریا پرسیدم:که این امواج دیوانه ی تو از کرانه ها چه میخواهند؟
چرا اینان پریشان و در به در سر بر کرانه های از همه جا بی خبر می زنند؟
دریا در مفابل سوالم گریست! امواج هم گریستند...آن وقت دریا گفت: که طعمه ی مرگ تنها آدمها نیستند امواج هم مانند
آدمها می میرند و
این امواج زنده هستند که لاشه ی امواج مرده را شیون کنان به
گورستان سواحل خاموش می سپارند!
یک بار دیگر در دلم چون بانگ رندان می رسی همچون کلید عاشقی بر قفل زندان می رسی
آوای مستان می شوم یک پرده عصیان می شوم خندان و گریان می شوم از راه مهمان می رسی
نورم تویی شورم تویی مقصود و منظورم تویی خورشید را پیوسته در چاک گریبان می رسی
در قلب ما جاکرده ای جانا چه غوغاکرده ای با روح بارانی خود در این بیابان می رسی
روئیده در خاکسترم امشب گلی بر پیکرم من چون کویری تشنه ام مانند باران می رسی
![]()
![]()
![]()
برای تنهایی هایم می نویسم...برای سکوت و بغض فراموش شده قلبم می گویم و در نامه هایم که بوی عشق می دهد
تا من و تو در کنار هم باشیم و آرزوی خواب معصومانه را با خود به سپیدترین رویای عشقمان ببریم.
از آخرین غزلی که برایت سرودم تا عشق نهفته تو تا ابد نامت را بر دروازه قلبم خواهم نوشت و تو تنها معبد پاک
وجودمی که از آسمان دلت به سوی من پر کشیدی...دیگر صدایم آهنگ و موسیقی تو نیست تا گوش دهی و به جرم
ای عشق گاه دور من ...شکستن من مهم نبود ،مهم تو بودی نه من
بی انتها به خواب می روم و رویای تو را می بینم...با تو خواهم خندید...و قلب سوخته ام را به تو هدیه خواهم دادم.
اگر دوباره به افتخارت آمدم سرنوشت مرا به سوی تو خواند ولی اشک هایم بی جواب ماند....
به خود خندیدم از تنهایی...تو ندانستی همانطور که من ندانستم...گریستم و از وجودت به آرامی پر کشیدم و تا انتهای
بی پایان پرواز خواهم کرد...حتی زمانی که با احساس بی احساسم بمیرم باز هم مرگ نمی تواند تو را از قلب کهنه ام بگیرد
ای کاش هیچ وقت پاییز قلبت را نمی دیدم...و ای کاش و هزاران کاش دیگر ....
از این پس خواهم سوخت بی تو و خواهم مرد و بر سنگ قبرم بنویسید : زمانه او را از خانه مهر بیرون کرد و
سکوت هم آوازش بود و عمق وجودش لبریز از تو بود
وجودت را ترک کردم ناخواسته و بی صدا...اما زمانی به سراغت آمدم که دیگر برایت مرده بودم
و تو برمودای عشق من بودی و من آسمان دلت...اشتباه بود و بس افسرده ام...
بر سنگ های رودخانه قلبت بنویس جرم ترک وجودت مرگ است...
مجازات من این بود و باز هم بس است مرا از این عاشقی، برای وجود تو گفتم تا بدانی که سال هاست مرده ام
و خواهم گفت سنگ غرورم را تو شکستی اما هرگز به خود اجازه شکستن سنگ غرورت را ندادم
و خواهم گفت که صدای غریبت مرا از آخرین دریچه قلبت بیرون ساخت و بر گشتم تا بدانی که هر کجای دنیا زندگی کنم
بر روی آخرین برگ زندگیم خواهم نوشت:پایان
من در آیینه سخن میگویم:
با تو دارم سخنی- با تو ای خفته به هر موج نگاهت فریاد
با تو ای هم درد
با تو ای همزاد!
با تو ای آنکه در آیینه به من می نگری
گوش کن با تو سخن میگویم:
من غریب و تو اسیر
از همه خلق خدا
تو به من هم نفسی
غیر تو همسخن و همدل من
در همه ملک خدا نیست کسی
های........ای محرم من
روی در روی تو فریاد کنم
تا به دادم برسی
خرم آن لحظه که با دیده اشک آلوده
در تو بگریزم و در آینه با هم باشیم
ساعتی همسخن و همدل و همدم باشیم
برق اشک تو در آیینه چشمت پیداست
شرم از گریه مکن
اشک همسایه ماست
من و تو چون هر روز
مات و مبهوت به مهمانی اشک آمده ایم
در دل ما اشک است
اشک تنهایی و تنهایی و تنهایی ما
اشک دیدار ستم ها و شکیبایی ها
من و توخاموشیم
من و تو غمزده ایم
من و تو هم دل و ماتم زده ایم
گوش کن ای همزاد
با زبان نگهم با تو سخن می گویم
از نگاهم بشنو،رخصت گفتار کجاست؟
دل به یاران دروغین مسپار
واژه یار دروغ است، بگو یار کجاست ؟
لحظه درد دل و موسم دلتنگی ها
وعده ما و تو در عمق دل آینه است
بهتر از آینه منزلگه دیوار کجاست؟
با تو راز دل خود گفتم:
آنکس است اهل بشارت که اشارت داند
نکته ها هست بسی، محرم اسرار کجاست؟
گلبرگهايم از آنِ تو
همه را بِکَن
بشکن
خورد کن ...
اصلا انتظار ندارم
من را
به مانند گلهاي ديگرت
در گلدانهاي زريين گذاري
و روزي صدها کلمه برايم حرام کني ...
فقط سوگند به خداي شب و ترانه
ساقهء شکسته ام را
در زير همان مهتاب کوچه انتظار بگذار ...
مي خواهم تا پايان راه
براي مهتاب
از اشکها و بوسه هامان
غزل بگويم ...
آبــــی تر از آنیم که بی رنـــگ بمیریم
از شـیشه نــبودیم که با سـنگ بمیریم
تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم
شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم
مسافر غریبه، یه راه بی عبورم
میخوام برم گم بشم،اینجا دیگه نمونم
هوای اینجا واسه،نفس کشیدن کم
برای زخم کهنه، رها شدن مرهم
دل من از غروب اینجا داره می گیره
خورشید اینجا توی دستای شب اسیر
عشق همیشه ناجی پیدا نمیشه اینجا
بی شوره زارنمیشه، دل بزنی به دریا
مسافر غریبه یه راه بی عبورم
میخوام برم گم بشم،اینجا دیگه نمونم
هوای اینجا واسه، نفس کشیدن کم
برای زخم کهنه، رها شدن مرهم
یه روزمیادهمون که دلم هواش وداره
یه آسمون ستاره، برای من می یاره
مسافر غریبه ، یه راه بی عبورم
میخوام برم گم بشم، اینجا دیگه نمونم
هوای اینجا واسه، نفس کشیدن کم
برای زخم کهنه، رها شدن مرهم

کاش عمق دوست داشتن را می دانستی
کاش می دانستی که چقدر در دریای عشق تو فرو رفته ام
کاش دستان بی جانم را می گرفتی و مرا بر روی امواج آرام و زیبای دریای عشقت آرام می کردی
کاش می توانستی این را از چشمانم بخوانی که آنگونه عاشقم که تاب نگاه کردن به چشمانت را ندارم
کاش می توانستی صدای تپش های قلبم را وقتی که تو را می بینم بشنوی
کاش می توانستی سرخی گونه هایم را به هنگام بوسیدنت ببینی
کاش می توانستی لرزش لبان بی جانم را وقتی که می خواهند از تو برای تو سخن بگویند ببینی
کاش می توانستی التهاب و بی قراری گوشهایم را به هنگام سخن گفتنت بشنوی
کاش می توانستی فریادسردی دستانم را که دستان گرمت را می خواهند بشنوی
کاش می توانستی ناله ها و گریه های قلبم را به هنگام رفتنت بشنوی
کاش می توانستی پرواز آرام و سبک روجم را به هنگام در آغوش کشیدنت بشنوی
کاش می دانستی که بودن باتو و حس کردن حضور سبزت را در کنار خود به تمام خوبی های دنیا ترجیح می دهم
من به انتظارت ميمانم حتي اگر اين انتظار ماهها به طول انجامد
عشق يعني سر زمين پاك من
عشق يعني لحظه بيداد من
عشق يعني ليلي ومجنون شدن
عشق يعني وامق و عذرا شدن
عشق يعني مسجد الاقصي من
عشق يعني كودك فرداي من
عشق يعني كلبه دل ساختن
در قمار زندگي جان باختن
عشق يعني چشمهاي پر زخون
درد و غم يكجا بهــم آميختن
عشق يعني دردهاي بيشمار
گريه كردن ,سوختن, افروخـتن
عشق يعني كعبه اسرار من
عشق يعني مخزن الاسرار من
در عشق تو انگشت نمايم به خدا
شبگرد ترين شاعر شهر است دلم

خدای من دیوانه ام کس نمی داند که من دیوانه بودم
ظاهرم خوب است ولی ویرانه
بودم در درون قاب تو خانه ام را ساخته ام من چرا غافل ازاین کاشانه بودم
پس گذاشتمش تو جیبم ، ولی جا نشد.
در کیفم رو باز کردم ، ولی جا نشد
تصمیم گرفتم ببرمش تو اتاق ، ولی جا نشد.
بنابر این یه خونه براش گرفتم ، ولی جا نشد.
با خودم گفتم : یه باغ ! آره ! ولی جا نشد.
حتما تو کره زمین جا می شه ، ولی جا نشد.
پس گذاشتمش تو قلبم ، حالا دیگه جاش خوبه ،خوبه...
تازه می فهمم این که می گن دل آدم می تونه از دنیا هم بزرگتر باشه ، یعنی چی.
از دریا پرسیدم:که این امواج دیوانه ی تو از کرانه ها چه میخواهند؟
چرا اینان پریشان و در به در سر بر کرانه های از همه جا بی خبر می زنند؟
دریا در مفابل سوالم گریست! امواج هم گریستند...
آن وقت دریا گفت: که طعمه ی مرگ تنها آدمها نیستند امواج هم مانند آدمها می میرند و
این امواج زنده هستند که لاشه ی امواج مرده را شیون کنان به گورستان سواحل
خاموش می سپارند!
شبی ازپشت یک تنهایی نمناک و بارانی
تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه باغ آبی احساس
تورا از بین گلهایی که در تنهاییم روییده با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی
و من تنها برای دیدن آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمیدانم کجا رفتی،
نمیدانم کجا شاید خطا کردم
نمیدانم کجا تا کی برای چه؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه میبارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
وگنجشکی که هر روزاز کنارپنجره بامهربانی دانه برمیداشت
تمام بالهایش غرق دراندوه وغربت شد
و بعد از رفتنت انگار کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام برگرد
برگرد....سری مست و دلی بیتاب دارم دوچشم عاشق و بی خواب دارم
ز زر افزونترم ، هر چند خاکم که در دل گوهری نایاب دارم
نه پنهانی نه پیدایی کجایی؟ نه باغیری، نه با مایی ، کرایی؟
به هرجایی،زهرجنسی که هستی بر این مجنون، براین شیدا دوایی!
تو را ای دل غمی ماًنوس باید ز ترک عاشقی افسوس زاید
دوای درد بی عشقی، به جزعشق ز بقراط و ز جالینوس ناید
زندگی دریای بی کران است که انتهای آن مشخص نیست .بیایید در آن شنا کنیم نه آن که غرق شویم
سلام دوستان عزیز
سلامی از قلب شکسته
قلبی دور افتاده همچون کبوتری سبکبال که دراسمان عشق به پروازدرامده است
سلامی به بلندای اسمان
سلامی همچو بوی خوش اشنایی
سلامی بر خواسته از دل و نشسته بر دل
من دریا هستم
به تشویق دوستم که خودش هم وبلاگ داره این وبلاگ رو ساختم
امیدوارم از خوندن مطالبم لذت ببرید.خوشحال میشم نظرتون رو در مورد وبلاگ اعلام کنید
******************هر شبم ناله زاریست که گفتن نتوان
زاری از دوری یاریست که گفتن نتوان
بی مه روی تو ای کوکب تابنده مرا
روز روشن شب تاریست که گفتن نتوان
تو گلی و سر کوی تو گلستان و رقیب
در گلستان تو خاریست که گفتن نتوان
چشم وحشی نگه یار من اهوست ولی
اهوی شیر شکاریست که گفتن نتوان
چون جرس نالد اگر دل ز غمت بیجا نیست
باری از عشق تو باریست که گفتن نتوان
*****************
تنها گل سرخ باغچه را می چینم و از ساقه نیلوفری خاطرات بالا می روم و گیسوان نقره ای مهتاب را با رز سرخ زینت می دهم.گوش کن!برای تومی خوانم.می توانی آن را ازآبشارها بشنوی و درکاشی های سبز و آبی حوض کوچک خانه ببینی. می توانی ان را از روی بال فرشتگان برداری و یا سری به باغ سیب بزنی .همان باغی که در کودکی هایم سیب نقره ای داشت
و طعم افسانه می داد.بیا از رودخانه عبور کنیم که هر صبح خورشید گیسوان طلایی رنگش را در آن شانه می کندوماه در آن وضو می گیرد.هر کسی تورا ببیند شبیه کودکی های یاس می شود.حتم دارم تو آخرین ایستگاه بهشتی یا بهتر بگویم ترنم وعشقی . اگر چه قلبم برای بودن تو کوچک است،اما برای همیشه میهمان این خانه کوچک باش.******************
عشق یعنی واله و شیدا شدن
با زمین و آسمان یکتا شدن
پاک تراز برگ گل ازاشک تاک
عشق باشدارزویی پاک پاک
عشق امید است امید وصال
ریشه داردعشق درصبروکمالعشق پایان است،پایان غرور
می تراود از دل بی کبر، نور
عشق باران است،باران بهار
باغ جان ازعشق داردبرگ وبار
*******************

بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم اگه بیه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم.
********************
دوستان شرح پريشاني من گوش کنيد
داستان غم پنهاني من گوش کنيد
قصه بي سر و ساماني من گوش کنيد
گفت وگوي من و حيراني من گوش کنيد
شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا کي
سوختم سوختم اين راز نهفتن تا کي
****
روزگاري من و دل ساکن کويي بوديم
ساکن کوي بت عربدهجويي بوديم
عقل و دين باخته، ديوانهي رويي بوديم
بستهي سلسلهي سلسله مويي بوديم
کس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يک گرفتار از اين جمله که هستند نبود
****
نرگس غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت
سنبل پرشکنش هيچ گرفتار نداشت
اينهمه مشتري و گرمي بازار نداشت
يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت
اول آن کس که خريدار شدش من بودم
باعث گرمي بازار شدش من بودم
****
عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او
داد رسوايي من شهرت زيبايي او
بسکه دادم همه جا شرح دلارايي او
شهر پرگشت ز غوغاي تماشايي او
اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کي سر برگ من بي سر و سامان دارد
****
چاره اينست و ندارم به از اين راي دگر
که دهم جاي دگر دل به دلآراي دگر
چشم خود فرش کنم زير کف پاي دگر
بر کف پاي دگر بوسه زنم جاي دگر
بعد از اين راي من اينست و همين خواهد بود
من بر اين هستم و البته چنين خواهدبود
****
پيش او يار نو و يار کهن هر دو يکيست
حرمت مدعي و حرمت من هردو يکيست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دويکيست
نغمهي بلبل و غوغاي زغن هر دو يکيست
اين ندانسته که قدر همه يکسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود
****
چون چنين است پي کار دگر باشم به
چند روزي پي دلدار دگر باشم به
عندليب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمهي گلزار دگر باشم به
نوگلي کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
****
مدتي در ره عشق تو دويديم بس است
راه سد باديهي درد بريديم بس است
قدم از راه طلب باز کشيديم بس است
اول و آخر اين مرحله ديديم بس است
بعد از اين ما و سرکوي دلآراي دگر
با غزالي به غزلخواني و غوغاي دگر
****
تو مپندار که مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بيرون نرود
وين محبت به صد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است اين ، برود چون نرود
چند کس از تو و ياران تو آزرده شود
دوزخ از سردي اين طايفه افسرده شود
اگه فکر میکنی که رفتنت باعث شکستنم میشه ؛ اگه فکرمیکنی که بعد ازرفتنت اشک میریزم ؛ اگه فکرمیکنی که بانبودنت لحظه هام خالی میشن؛ اگه فکرمیکنی که هرلحظه دلم برات تنگ میشه؛ اگه فکرمیگنی که بی تومیمیرم؛ درست فکرمیکنی تو که میدونی نبودنت رو تاب نمیارم پس بــــــــــــــــــــــــــــــــــمــون
****************
یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
نیست یاری که مرا یاد کند
دیده ام خیره به ره گشت ونداد
نامه ای تا دل من شاد کند
خود ندانم چه خطایی کردم
که زمن رشته الفت بگسست
در دلش جایی اگر بود مرا
پس چرا دیده ز دیدارم بست
هر کجا می نگرم پر ز ملال
نگهش بر رخ من خیره شده
دردعشق است که باحسرت وسوز
بر دل کوچک من چیره شده
تا لبی بر لب من می لغزد
میکنم ناله که کاش این او بود
کاش این لب که مرا می بوسد
لب سوزندی آن بد خو بود
می کشندم چودرآغوش به مهر
من به فکرم که چه شدآغوشش
چه شد آن آتش سوزنده که بود
شعله ور در نفس خاموشش
شعر گفتم که ز خود بردارم
بار سنگین غم عشقش را
شعرخودجلوه ای ازرویش شد
با که گویم سخن عشقش را
مادر این شانه ز زلفم بردار
سرمه را پاک کن از چشمانم
بکن این پیرهن را از تن
زندگی نیست بجز زندانم
تا نگاهش به رخم حیران نیست
به چه کار آیدم این زیبایی
بشکن این آینه را ای مادر
حاصلم نیست به خودارایی
در ببندید و بگویید که من
بجز او ازهمه کس بگسستم
کس اگرگفت چرا باکم نیست
فاش گویید که عاشق هستم
نامه ای آمد اگر از ره دور
زود پرسیدکه پیغام ز کیست
گرازاو نیست بگویید آن زن
دیرگاهیست دراین منزل نیست
***************************
کاش میشد زمان را بخش کرد ،
حرفهای نا گفته را پخش کرد،
دردهای نهفته را دفن کرد
وعروج رهایی دل در لحظه های بی کسی را محو کردتا چشم بیاموزد که هر کس ارزش دیدن نداردو هرآوایی به بهای شنیدن قیمتی نیست
و هر محبتی در دل سهم بطالت در لحظه های جوانی گزافی بیش نیست،
پس بیا به نگاه چشم ها و آوای گوش ها و عشق نهفته در دل ها آن قدر ارزش نگذاریم
که ارزش وجودی خود را بی ارزش کنیم
************************گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم
گفتی اگر بيند کسی، گفتم که حاشا می کنم
گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقيب آيد ز در
گفتم که با افسون گری او را زسر وا می کنم
گفتی که تلخی های می، گر ناگوار افتد مرا
گفتم که با نوش لبم آن را گوارا می کنم
گفتی چه می بينی بگو، در چشم چون آيينه ام
گفتم که من خود را در اوعريان تماشا می کنم
گفتی که از بی طاقتی دل قصد يغما می کند
گفتم که با يغماگران باری مدارا می کنم
گفتی که پيوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزان تر از اين من با تو سودا می کنم
گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گويم برو
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم
گفتی اگر از پای خود زنجير عشقت وا کنم
گفتم ز تو ديوانه تر دانی که پيدا می کنم
********************
من شكستم آري
تو شكستم دادي باده رنگ و ريا را تو به دستم دادي
من غريبم آري
تو غريبم كردي بي خبر از آيينه ها پر فريبم كردي تو مرا همچون شمع از سر جور و جفا سوزاندي تو مرا سوزاندي تو مرا بر در و ديوار بدي كوباندي
من شكستم آري
توشكستم دادي تو مرا از بودن تو مرا از من و از ما و تو پنجره ها ترساندي... تو مرا از فردا... تو مرا از دريا... تو مرا ترساندي
من اسيرم آري
تو اسيرم كردي... بي خبر از باران.. تو كويرم كردي از شراب دوري تو چه سيرم كردي
من شكستم آري ..
*************************
هر وقت خواستي بدوني کسي دوستت داره تو چشماش زول بزن تا عشق رو تو چشماش ببيني اگه نگات کرد عاشقته اگه خجالت کشيد بدون دوست داره. اگه سرشو انداخت پايين و يه لحظه رفت تو فکر بدون، بدونه تو ميميره و اگر هم خنديد بدون اصلا دوست نداره
********************
از هیاهوی کلمه ها خسته ام
من سکوتم را
از اوراق سفید اموختم
آیا سکوت
روشن ترین کلمه ها نیست؟
تا چشم گشودم
از چشم زندگی افتادم
شبی -شاید امشب-
زیر نوریک کلمه خواهم نشست
نام خونسرد معشوقه ام را
بر حواس پنجگانه ام
خال خواهم کوفت
و هم زمان
پایین اخرین برگ خاطراتم
خواهم نوشت
پایان

